تبليغاتX
•.♥ღمتن های عاشقانهღ♥.•

•.♥ღمتن های عاشقانهღ♥.•

for you-love

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق


یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق


بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار


اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

 

زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی


رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی


آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک


اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک


تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود


دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

 

تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری


تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

 

پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی


تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی


داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن


رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

 

تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق

 

منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

 

نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه


تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه


عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک


گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک


نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش


شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش


و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره


پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره


اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم


بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم


ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد


روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد


بـه خـدا نـمــیـری از یاد


+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 10:57 توسط شیوا |


آهنگ معین (بچه های البرز) من عاشق این آهنگم

متن آهنگ:

وای اگه خون سیاوش دامن شبو بگیره

اگه باز به زخم رستم سهراب قصه بمیره، سهراب قصه بمیره

وای اگه درفش کاوه بشه باز خنجر ضحاک

اگه باز از تخت جمشید خسرویی بیافته رو خاک

وای اگه کمون آرش بشکنه به دست کینه

وای اگه دوباره شیرین مرگ فرهادو ببینه

دیگه از غرور این خاک چی می مونه چی می مونه

واسه بچه های البرز چه کسی قصه می خونه

کاشکی از بغض دماوند خون نشه قلب ستاره

کاش نیاد روزی که مهتاب توی کوچه پا نذاره

کاشکی از چشمای مجنون خواب لیلی رو نگیرن

کاش فرشته های عاشق توی آسمون نمیرن، توی آسمون نمیرن

وای اگه کمون آرش بشکنه به دست کینه

وای اگه دوباره شیرین مرگ فرهادو ببینه

دیگه از غرور این خاک چی می مونه چی می مونه

واسه بچه های البرز چه کسی قصه می خونه

غم سردارای جنگل به دل خزر می مونه

دوباره خروش کارون قلب شب رو می سوزونه

چشمای معصوم زرتشت از یاد ارس نمیره

قلعه ها می ریزن اما بغض بابک نمی میره

دیگه از غرور این خاک چی می مونه چی می مونه

واسه بچه های البرز چه کسی قصه می خونه

+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 11:8 توسط شیوا |


کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سر گرم کاری شم
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حاله منو داری میفهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
یه جورایی خود ازاری

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

داستان عاشقانه غمگین

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم… ما همدیگرو به حد مرگ

دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود… اما چند سال که گذشت کمبود

بچه رو به وضوح حس می کردیم…می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم

 که مشکل از کدومیکی ازماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…

عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟… در واقع خودمونو

 گول می زدیم… هم من هم اون… هردومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روزعلی 

نشست رو به روموگفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟ فکر نکردم

تا شک کنه که دوسش ندارم خیلی سریع بهش گفتم من حاضرم به خاطرتو روهمه چی

خط سیاه بکشم علی که انگارخیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میزبلند

شد و راه افتاد…گفتم:تو چی؟گفت:من؟گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه تو چیکارمی کنی؟

برگشت زل زد به چشام گفت :تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادوگفت:من

 وجود تورو با هیچی عوض نمی کنم با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد

که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه گفت:موافقم

فردا می ریم و رفتیم نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید اگه واقعا عیب از

من بود چی؟سرخودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم

 ندم طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه هم من هم اون هر دو آزمایش دادیم…بهمون گفتن

جواب تا یک هفته دیگه حاضره…یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید اضطرابو می شد

خیلی آسون تو چهره هردومون دید…بااین حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب

آزمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت

سر کار و من خودم باید جواب ازمایشومی گرفتم…دستام مث بید می لرزید…

داخل ازمایشگاه شدم…علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که من زدم زیر گریه فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش

ازناراحتی بود…یا ازخوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من

سردتر و سردتر می شد تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود

بهش گفتم:علی…توچته؟چرا این جوری می کنی؟اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه

دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من نمی تونم یه عمربی بچه تو یه خونه سر کنم

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منودوس داری

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم

الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…نخواستم بحثو ادامه بدم…دنبال یه جای خلوت می گشتم

تا یه دل سیر گریه کنم…اتاقو انتخاب کردم…من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…

تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم…..

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم

حالا به همه چی پا زده…دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب

آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود…درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو

رو کنار گلدون گذاشتم…احضاری ها رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…توی نامه

 نوشته بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت وایساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که 

بچه دار نمیشه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…

باور کن اون قدربرام بی اهمیت بود که حاضربودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 17:23 توسط شیوا |


نيمه شب آواره و بي حس و حال 


 در سرم سوداي جامي بي زبان


پرسه اي آغاز کرديم در خيال


 دل به ياد آورد ايام وصال


 از جدايي يک دوسالي ميگذشت    


 يک دوسال از عمر رفت و برنگشت


 دل به ياد آورد اول بار را


 خاطرات اولين ديدار  را


 آن نظر بازي آن اسرار را


 آن دوچشم مست آهو وار را


 همچو رازي مبهم و سربسته بود


 چون من از تکرار   او هم خسته بود


 آمد هم آشيان شد با من او


 همنشين و همزبان شد با من او 


خسته جان بودم و که جان شد با من او


 ناتوان بود و توان شد با من او


 دامنش شد خوابگاه خستگي


 اين چنين آغاز شد دلبستگي


واي از شب زنده داري تا سحر


 واي از آن عمري که با او شد به سر


مست او بودم زدنيا بي خبر


دم به دم اين عشق ميشد بيشتر


 آمد و در خلوتم دمساز شد


گفتگو ها بين ما آغاز شد


 گفتمش


 گفتمش  در عشق پابرجاست دل


 گر گشائي چشم  زيباست دل


 گر تو زورق بان شوي درياست دل


 بي تو شام بي فرداست دل


 دل ز عشق روي تو حيران شده


در پي عشق تو سرگردان شده


 گفت


 گفت در عشقت وفادارم بدان


 من تو را بس دوست ميدارم بدان


 شوق وصلت را به سر بدان


 چون توئي مخمور خمارم بدان


 با تو شادي ميشود غمهاي من


 با تو زيبا میشود فرداي من


 گفتمش عشقت زدل افزون شده


 دل زجادوي  رخت افسون شده


 جز تو هر يادي به دل مدفون شده


 عالم از زيبائي ات مجنون شده


بر لبم بگذاشت لب يعني خموش


 طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش


 در سرم جز عشق او سودا نبود


 بحر کس جز او در دل جا نبود


 ديده جز بر روي او بينا نبود


 همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود


 خوبي اون شهره آفاق بود


 در نجابت در نکوهي بي همتا بود


 روزگار


 روزگار


 روزگار  اما وفا با ما نداشت


 طاقت خوشبختي ما را نداشت


 پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت


 بي  گمان از مرگ ما پروا نداشت


 آخر اين قصه هجران بود و بس


 حسرت و رنج  فراوان بود و بس


 يار ما را از جدائي غم نبود


 در غمش مجنون و عاشق کم نبود


 بر سر پيمان خود محکم نبود


 سهم من از عشق جز ماتم نبود


 با من ديوانه پيمان ساده بست


 ساده هم آن عهد و پيمان شکست


 بي خبر پيمان ياري گسست


 اين خبر ناگاه پشتم را شکست


 آن کبوتر عاقبت از بند رست


 رفت با دلدار ديگر عهد بست


 با که گويم او که همخون من است


 خصم جان و تشنه خون من است


 بخت بد بين وصل او قسمت نشد


 اين گدا مشمول آن رحمت نشد


 آن طلا حاصل به اين قيمت نشد


 عاشقان را خوش دلي تقدیر نيست


 با چنين تقدير بد تدبير نيست


 از غمش با دود و دم همدم شدم


 باده نوش غصه او من شدم


 مست و مخمور و خراب از غم شدم


 ذره ذره آب گشتم کم شدم


 آخرآتش زد دل ديوانه را


 سوخت بي پروا پر پروانه را


 عشق من از من گذشتي خوش گذر


 بعد از اين حتي تو اسمم را مبر


 خاطراتم رو تو بيرون کن ز سر


 ديشب از کف رفت فردا را نگر


 آخر اين يکبار از من بشنو پند


 بر منو بر روزگارم دل مبند


عاشقي را دير فهميدي  !! چه سود ؟


عشق ديرين گسسته تار و پود


 گرچه آب رفته باز آيد به رود


 ماهي بيچاره اما مرده بود


 بعد از اين هم آشيانت هر کس است


باش با او


 ياد تو ما را بس است...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 8:32 توسط شیوا |


خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستم بار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

خداوندا تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 9:27 توسط شیوا |


امشب دلم میخواهد

به كسی بگویم" دوستت دارم"

تو نهراس و آنكس باش

بگذار با هر آنچه در توان دارم

همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم

بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه

لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند

بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش

جان میدهد برایت جان دهم

بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم

و تو را ستایش كنم

بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم

نگذار زمان از دستم برود

و تو را درنیابم

میخواهم بیندیشی كه همین امشب

غیر از من كسی دیوانه تو نیست

هرچند كه جاهلانه فكری باشد

كمی بیشتر با من

و همین امشب بگذار خیال كنم

كه جز تو كسی نیست

همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم

نقش حقیقت را ...

همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 11:5 توسط شیوا |


جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند. پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد

 جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است

 پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر تمام مي شود

 جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد

 پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر حرفي است اما اين دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفي نمي کند و سرت را به درد نمي آورد

 جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است

 پيرزن گفت: درست است ، اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش شما نمي شود و به او طمع نمي برد

 جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است

 پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که خانمتان کمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد

 جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد

 پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 10:42 توسط شیوا |


مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را

چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.


دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر

است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...


«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد،

همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»


آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي

نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.


سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:


«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت

آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت

و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و

 درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:


«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»! حقيقت به همين سادگي و

صراحت است.


مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در

خودمان باشد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 12:32 توسط شیوا |


یک روز آموزگار ازدانش آموزانش که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان  را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و حرف های دلنشین  را راه بیان عشق عنوان کردند.

من اگه بودم میگفتم  :

«با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

 

 داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

 آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک  ببر بزرگ، جلوشون ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند ببر آرام به طرف آنان حرکت کرد..

  همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخرزندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :

((عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.))

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 13:0 توسط شیوا |


کاغذ دیواری عاشقانه (7)

یکی آمد که دنیایش شروعی تازه در من بود پر از احساس موسیقی

شبیه لحن سوسن بود 

 ردیف آرزوهایش کمی تا قسمتی ابری 

 نگاه ساده اش اما،همیشه صاف و روشن بود  

حریم پاک مریم را به کرکس ها نمی بخشید برایش ناز سنجاقک،  

همیشه سهم لادن بود به زخم گل نمی خندید،

مهتابی تر از شب بود همیشه بود،  

و می آمد ولی از جنس رفتن بود شبی در شعر من گم شد، 

کسی که با غزل آمد همان عزیزی که دنیایش شروعی تازه در من بود  

شبی در عالم مستی نشستم گریه ها کردم  

برای این دل خسته ی عشقم شبی تا صبح دعا کردم دعا کردم

که مهرش برود از دل من ولی آهسته می گفتم ، خدایا اشتباه کردم

منو به خاطر تموم خوبیات ببخش

تو رو خدا بعد من مواظب خودت باش . گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش

مثل همیشه اگه بفهمم قصه میخوری....... شکایت از کسی نکن با اینکه خیلی دلخوری

دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون ...... دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون

دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش ...... بازم منو به خاطر تموم خوبیات ببخش

اصلا فراموشم کن و فکرکن منو نداشتی....... اینجوری خیلی بهتر بگو منو نخواستی

برو بگو تنهایی رو خیلی دوسش داری ...... اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری

 منو ببخش منو ببخش

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 12:46 توسط شیوا |



HOME
E-Mail
.BAHAR 20.


Archives

شهریور 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
آذر 1387
دی 1386
آذر 1386
فروردین 1386
دی 1385
آبان 1385


Amar_Web


تعداد بازديدها:


Links

•.♥ღجـدایی نـــاپذیرღ♥.•
•.♥ღ دهکده تنهایی ღ♥.•
•.♥ღ شقایق سوختهღ♥.•
•.♥ღ غریبه ای در غزل(حامد)ღ♥.•
•.♥ღ عاشـــقان بارانღ♥.•
•.♥ღ تمــــــــــــــــــناღ♥.•
•.♥ღ گیرم بازم بیاییღ♥.•
•.♥ღ عاشـــق تـــــاراღ♥.•
•.♥ღ شعرهای کاروღ♥.•
سانگ بیت(حرفه اي ترين مرکز بيت و موزيک در اينترنت )
•.♥ღ ویروس عاشقღ♥.•
•.♥ღ هلیاღ♥.•
•.♥ღ برفک های ذهن منღ♥.•
•.♥دوستی صمیمانه •.♥
•.♥رویای دیدن عشق2•.♥
•.♥ღ حرفا های نگفته منღ♥.•
•.♥ღ عشق تنهاღ♥.•
•.♥ღ ...بنام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه...ღ♥.•
•.♥ღ خیال ماندگارღ♥.•
•.♥ღعشق تلخ ღ♥.•
•.♥ღ یک عاشقانه آرام ღ♥.•
•.♥ღ همراز ღ♥.•
•.♥ღ عشق بازی خیالی ღ♥.•
•.♥ღ تکیه گاه بی پناهی دلم ღ♥.•
•.♥ღ عاشقانه ღ♥.•
•.♥ღقدیمیترین وبلاگ عاشقانه
•.♥ღعاشق تنهاییم ღ♥.•
•.♥ღ دلنوشته های ستاره بخت(نیلوفر) ღ♥.•
•.♥ღ خداحافظ رفیق.........ღ♥.•
•.♥ღ عشـــــــق ممنـــــــــــــوعهღ♥
•.♥ღ دل نوشته های ستاره بختღ♥.•
•.♥ღعاشقانه ها ღ♥.•
:: سایت تخصصی موبایل ::
LOVE IS LIEF ღ♥.•
•.♥ღ حرف های نگفته من ღ♥.•
•.♥ღ انتهای داستان عشق ღ♥.•
•.♥ღ میتوان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن ღ♥.•
•.♥ღ غریب آشنا ღ♥.•
•.♥ღعاشقانه ها "صابر" ღ♥.•
•.♥ღ سایه بونی واسه توღ♥.•
•.♥ღ عشق سارینا جووونღ♥.•
•.♥ღ کلبه عاشقانه ღ♥.•
•.♥ღ دل نوشته های من ღ♥.•
•.♥ღاسیر عشـــــق ღ♥.•
•.♥ღ شاپرک عشقم ღ♥.•
•.♥ღ سلام غریبه ღ♥.•
•.♥ღ پسرک غمگین ღ♥.•
•.♥ღ بی تو هرگز با تو بابات نمیذاره ღ♥.•
•.♥ღ ناتوردشت ღ♥.•
•.♥ღ باران عشق ღ♥.•
•.♥ღطلوع آخــــــر ღ♥.•
•.♥ღ "مرد اردیبهشت ღ♥.•
•.♥ღ محلی برای درد و دل ღ♥.•
•.♥ღ نفس های رو به غربت ღ♥.•
•.♥ღبه بهارم نرسیدی به خزانم بنگرღ♥.•
•.♥ღ ....صفر... ღ♥.•
•.♥ღ عــــــــــشقღ♥.•
•.♥ღ داستانهای عاشقیღ♥.•
•.♥ღ داستان جديد شيرين و فرهاد ღ♥.•
•.♥ღ سکوت شب ღ♥.•
•.♥ღ عشق و عاشقی ღ♥.•
•.♥ღ خطرات عشقღ♥.•
•.♥ღپسرک تنها"سامان"ღ♥.•
•.♥ღ عاشقانه ღ♥.•
•.♥ღمطالب جالب و عکسهای دیدنی ღ♥.•
•.♥ღمعشوقهღ♥.•
•.♥ღعاشق دل شکسته"ღ♥.•
•.♥ღ عشق من=مرگღ♥.•
•.♥ღ سکوت تلخ ستارهღ♥.•
•.♥ღعشقولانه های من و شوشوღ♥.•
•.♥ღنسم عشقღ♥.•
•.♥ღعاشقی دروغهღ♥.•
•.♥ღ عشقولانه های دو دیوونه ღ♥.•
•.♥ღعشق.......ღ♥.•
•.♥ღ تا شقایق هست زندگی باید کردღ♥.•
•.♥ღ حس پنهانღ♥.•
•.♥ღ دل شکسته نشانی باشد ღ♥.•
•.♥ღ عشق ممنوعღ♥.•
•.♥ღ دنیای تو ღ♥.•
•.♥ღ گرافيک و تحقيقღ♥.•
•.♥ღ دو خط موازی ღ♥.•
•.♥ღ عاشق تنها ღ♥.•
•.♥ღ این منم ....بی تظاهر ღ♥.•
•.♥ღکلبه بارانیღ♥.•
•.♥ღمعبود منღ♥.•
•.♥ღ مانی شبگرد ღ♥.•
•.♥ღ پیامک های جدیدღ♥.•
•.♥ღ جهان تنهایی ღ♥.•
•.♥ღ از رفاقت ها خسته ام ღ♥.•
•.♥ღ تنهاییღ♥.•
•.♥ღعاشقانه ღ♥.•
•.♥ღ عشق گمشدهღ♥.•
قالب های فوق جدید بلاگفا